مقالات اخیر اکبر گنجی در مورد قرآن و نقدهایی که بر او وارد شد، اگر نگوییم ضرورتی را پیش می آورد، دست کم دری می گشاید به روی محققان و علاقه مندان به پیگیری مباحث روشنفکری تا افزون بر توجه به دلایل طرف های گفت و گو، نیم نگاهی هم داشته باشند به عللی که در پس این تأملات و نوشته ها وجود دارد. با گذشت یک دهه از انقلاب ایران، شکل و شمایل جامعه ایرانی و سمت و سوی حکومتگران، اندیشمندان مذهبی ای را که خود در شکل گیری انقلاب یا تداوم آن ،کم یا بیش، نقش داشتند، به چاره جویی واداشت: این نه تنها آن چیزی نبود که آنان در ذهن خود از جامعه پس از انقلاب ترسیم کرده بودند، بلکه به زعم برخی از آنان شرایط حاکم می رفت تا بنیاد دین و معرفت و اخلاق را نیز براندازد. این بود که برخی از اندیشمندان مذهبی بلافاصله پس از فوت آیت الله خمینی، به نقد بنیادهایی پرداختند که آن حرکت انقلابی و انگیزه های تداوم بخش آن را حمایت می کرد. کاریزمای رهبر فقید البته مجالی برای نقد آن بنیادها نمی گذاشت.
داغ و فراگیر شدن فلسفه ورزی و هجوم نسل جوان دهه هفتاد به مباحثی که رنگ و بوی کلامی و فلسفی داشت، از سویی از دلزدگی آنان از کلیشه های رایج و دلخستگی مفرطشان حکایت داشت و از سوی دیگر از این تلاش روشنفکرانه متاثر بود. عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری پیشگامان طی این مسیر بودند و در پی آنان انبوهی از دانشگاهیان و حوزویان و ... . این واقعیتی است مربوط به جامعه روشنفکری ما، که عمده اندیشه و همت دست کم روشنفکران دیندار ما در دو دهه گذشته مصروف گشودن گره هایی شده است که باز شدن آنها، به زعم اینان، عمود خیمه حکمرانی آقایان روحانی را فرو می افکنده است. نمی گویم تلاش اینان اساسا معطوف به تقریر حقیقت نبوده است؛ اما در عمل، جای گزین تلاش هایی شد _ تا امروز هم _ که به نقد عملکرد حاکمان از منظری دینی یا حتی عملگرایانه می پرداخت.
برای روشن شدن بحث لازم است اشاره کنم که حتی تا دو- سه سال پس از پیروزی انقلاب بهمن 57 نیز عملکرد حکمرانان در سایه آموزه های دینی یا با انطباق آنها با آرمان های مردمی نقد و بررسی می شد. فاصله بسیار برخی عملکردها با آموزه های دینی، و باورمندی بسیاری از روحانیان به حق انحصاری ایشان در به کارگیری دین و ارزش ها و ملاک های دینی گویی بسیاری را از پیگیری این رویکرد مایوس کرد. به بازار اندیشه آمدن متاع بزرگانی چون سروش و مجتهدی نیز این گونه نقد و داوری را کاملا به حاشیه راند. حالا گناهی متوجه اینان نیست؛ آنان متاعی را عرضه کردند که در چنته داشتند. اما رونق این متاع چنان بالا گرفت که در صحنه جامعه، همه رویکردها و گرایش ها را در سایه خود قرار داد. این است که مدت هاست کمتر می شنویم کسی مثلا به انطباق آرا و عملکرد حاکمان با ارزش های برگرفته از قرآن یا نهج البلاغه بپردازد. آیا این بدان معناست که همه عملکردها تطابق کامل دارد با آموزه های دینی، گیرم با تفسیر رایج در حوزه های علمی شیعه؛ یا اینکه این گونه نقد حاکمان جای خود را به تاملات کلامی و فلسفی ای داده است که البته روز به روز منتقدان را از مردم عادی دورتر و دورتر می کند. به نظر من این بخت حاکمان ایران در طول دو دهه گذشته بوده است؛ اینکه ما نقدی از جنس نقد بازرگان و طالقانی و امثال ایشان را کمتر داشته ایم.
اما باز گردیم به حکایت مقالات اخیر اکبر گنجی در باب قرآن. من فکر می کنم جا به جا کردن عرصه مباحث کلامی و فلسفی با صحنه منازعات سیاسی، اگر در مورد برخی از اندیشمندان، بدون خواست پیشین صورت واقعیت پذیرفت، در مورد اکبر گنجی ماهیت و جلوه دیگری دارد. آن هم به سابقه او در اذهان باز می گردد و هم به توان و درنگ او مربوط است. می پذیرم که نمی توانیم بازداریم، حتی با استدلال، کسی را از سخن راندن یا طرح آرایش در هر حوزه ای. اما بیایید دو نکته را پیش از هر ورودی به محتوای آثار گنجی مد نظر قرار دهیم: انتظار مخاطبان گنجی از او؛ و توقع گنجی از خودش. گنجی اگر خود به این دو نکته بی توجه باشد، آثارش در ذیل این دو درنگ خوانده خواهد شد. من فکر می کنم هم مخاطبان و هم خود گنجی در برابر آن دو نکته ای که گفتم، دست کم در دو- سه سال اخیر حیران می نمایند. از سویی، آیا چنین نیست که گنجی انتقام ظلم هایی را که به او و دیگران روا داشته اند را نه از عاملان، که از اندیشه ها و سنت هایی می گیرد که نمی توان ملازمت همیشگی آنها با عمل عاملان را ادعا کرد؟
چندی پیش مطلبی از من در سایت خبری مردمک منتشر شد. نیکو مردمان متصدی این سایت بر سر نوشته ام چنان بلایی آوردند که نگو و نپرس. القصه مرادم از نوشتن آن مطلب در زیر تیغ سانسور جان داد. حالا اصل نوشته را می توانید در ادامه بخوانید.
انقلاب بهمن 57 که به پیروزی رسید، شش سال داشتم. خانه ما هم در منطقه نظام آباد تهران واقع بود . همین موقعیت زمانی و مکانی کافی است تا یکی را به آنچه در جامعه و عالم سیاست می گذرد، علاقه مند کند. حالا اگر نگویم همان شش سالگی، دست کم از دو- سه سال بعد ذهنم با پدیده های سیاسی و اجتماعی پیرامونم درگیر شد. مرور که می کنم خاطراتم را، حس می کنم بیش از آنچه درخور سن شناسنامه ای من است، دیده ام و شنیده ام. خوب این هم برمی گردد به همزمانی رشد و بالیدن من با بالیدن نهالی که در پی انقلاب ایران برآمد. به محتوای دیده ها و شنیده هایم در اینجا کاری ندارم. می خواهم چیز دیگری بگویم.
وقتی به عنوان کسی که به قول حاکمان امروز در دامان انقلاب پرورده شده است، به پس پشت نظر می کنم، یک چیز بیش از هر چیز دیگر شگفت زده ام می کند. چیزی که با وجود همه دگردیسی ها و تغییرها و جابه جایی ها همواره برقرار بوده است و مستمر. ناچارم مقدمه ای بچینم. می دانید که در ایران ما انقلاب، دست کم برای بسیاری از مبارزان و انقلابیون پدیده ای نبود روی داده در بهمن 57. خیلی ها پس از انقلابی که به رفتن محمدرضا پهلوی و انقراض سلسله پادشاهی او انجامید، بر این باور بودند که کار به پایان نرسیده و انقلاب های بزرگ تری را باید انتظار کشید. همین روحیه انقلابی هنوز هم مطلوب است و نشانه ای تلقی می شود از وفاداری به آرمان های همان انقلاب اولی، که خود هزار بار گرفتار انقلاب شده است. مصلحتی شاید در کار بود که خیلی ها تمایلی نداشتند به استقرار نظامی مبتنی بر آرمان های انقلاب مردم؛ بلکه بیشتر دلبسته انقلاب هایی بودند برای رسیدن به نظام ذهنی خودشان.
برای اینکه با من همدل شوید، مرور کنید حوادثی را که از فردای پیروزی انقلاب روی داده است: از آنچه در گیر و دار تقسیم غنایم بین گروه های مدعی انقلاب رخ نمود تا بحث قانون اساسی؛ از ماجرای اولین رییس جمهوری تا قلع و قمع مخالفان؛ از ماجرای سفارت آمریکا تا قرارداد الجزایر؛ از زندانی شدن روشنفکران و حتی مراجع دینی تا ماجرای آقای شریعتمداری؛ از استعفای آقای منتظری تا خاتمه یافتن جنگ هشت ساله؛ از تصمیم خبرگان رهبری تا آمدن خاتمی؛ از فعالیت های برون مرزی علیه مخالفان تا بر هم زدن جلسات و سخنرانی ها؛ از ماجرای سروش تا زندانی شدن کدیور و اشکوری؛ و از غوغای هسته ای تا برآمدن احمدی نژاد؛ از تعطیلی روزنامه ها و مجلات به جرم اهانت به مقدسات تا ... . این آخری ها را همه به یاد دارند.
من به این فکر می کنم که یک چیز در همه این رویدادها مشترک است و آن بی پاسخ ماندن تمامی پرسش هایی است که ممکن است پیرامون هر کدام از این پدیده ها به ذهن کسی خطور کند. برای مثال، هنوز حتی به یکی از پرسش هایی که در ارتباط با پذیرش قطع نامه 598 که به خاتمه یافتن جنگ ایران و عراق منجر شد، جواب درخور داده نشده است. ماجرای آقای منتظری و ... نیز همین طور. برخی پی جویی ها هم نتایج غریبی در پی داشته است؛ مثل ماجرای کوی دانشگاه و متهم شدن آن سرباز از همه جا بی خبر به دزدیدن ماشین اصلاح، آن هم پس از یک دنیا کش و غوس. گفته شد به طنز که آن سرباز هم مجازات شد تنها از آن رو که جرمش به اصلاحگری و اصلاحات مربوط می شد.
همین حجم انبوه پرسش های بی پاسخ و تکرر در کوفتن های بیهوده، رفته رفته عادتمان داده است به پذیرش عجیب و غریب ترین باورها و تحمل توهین آمیزترین رفتارها. در حوزه باورها توجه کنید به پذیرش گسترده ادعاهای مدعیان ارتباط با امام زمان در ایران. در حوزه رویدادها و رفتارها هم من فقط به سه مورد اشاره می کنم: اولی، متهم شدن یکی ازفرماندهان ارشد پلیس، که مجری سرسخت طرح های مبارزه با بدحجابی و سرکوب اراذل و اوباش بود، به اتهامی وحشتناک؛ رابطه( به قول آن مقام قضایی، مشروع!) معاون دانشجویی دانشگاه زنجان با دختری دانشجو( و در پی آن دستگیری دانشجویان پسر آن دانشگاه!)؛ و سومی نایل شدن فردی به ردای وزارت، که به شهادت دانشگاهی که وی مدعی داشتن مردک دکتری از آن شده بود، جاعل است( همین فرد هم بناست پاسدار آرای مردم در انتخابات ریاست جمهوری آینده باشد).
بیش از دو ماه است که در اینجا ننوشته ام. البته علتی در کار بود و آن هم اینکه با تغییر محل سکونتم، دو ماه وقت لازم بود در این بخش از اروپا(!) تا امکان استفاده از اینترنت را دوباره بیابم: دقیقاً ساعت چهار بعد از ظهر امروز. حوصله ام چنان فراخ هم نبود در این دو ماه تا بروم کتابخانه یا جایی دیگر و مطالبم را در این صفحه بگنجانم؛ آن هم در فصل تابستان نروژ که گویی پنجره ای از بهشت خدا به روی تو باز شده است و مجالی اگر باشد، به فتوای من، باید صرف گشت و گذار در طبیعت خدا شود.
باز هم مثل هر شروع دوباره، بنایم از این پس مرتب و پی در پی نوشتن است. این مطلب اولین را هم اختصاص می دهم به کمی از خود نوشتن. از غم دوری از وطن و دوستان جانی که بگذرم، اوضاع بد نیست. همه عمرم آرزو داشتم مجالی بیابم برای تنهایی ناب و گشت و گذار و فکر کردن به روزگار پس پشت و مجال مانده پیش رو. این همه را خدای مهربان به من داده است به علاوه فرصتی برای شنا و ماهیگیری و... . به جان منت پذیرم و حقگزارم. این یک سال اکسیری در خود داشت که فکر می کنم رفته رفته دارد بنیاد مرا زیر و زبر می کند. شاید هم فقط دارم چهل سالگی زودرسی را تجربه می کنم.
این روزها بیش از هر چیز دیگر به طیف قرائت ها از اسلام می اندیشم. در میان مسلمانان و از همان آغازین روزها و سال های ظهور اسلام، قرائت های متفاوتی از دین وجود داشته است. به زبان روشن تر، پس از ظهور اسلام، صنوف گوناگونی شکل گرفتند که هر یک بر قرائتی خاص از متون دینی متکی بودند. فارغ از حق بودن این یکی و باطل بودن دیگری، می توانیم این طیف گسترده از خوانش ها و گرایش ها را، که همگام با تاریخ مسلمانان تنوع و گوناگونی بسیار یافته است، در ذیل دو عنوان جای دهیم: اسلام فرهنگی و اسلام غیر فرهنگی. هر کدام از این دو نمایندگانی داشته و دارند. در مورد اسلام فرهنگی می توانیم به کسانی چون غزالی، مولوی، عطار، سهروردی، ملاصدرا و دیگران به عنوان نمایندگان این گونه رویکرد به قرآن و سنت پیامبر اشاره کنیم. البته روشن است که انبوه تفاوت هاست در میان اینان که ذکرشان رفت. اما چیزی هم هست روشن و قابل لمس، که همه اینان را به هم پیوند می دهد. در مقابل، اسلام غیرفرهنگی هم جلوه ها و مظاهر گوناگون دارد. اسلام سلفی و اسلام سیاسی دو نماینده حی و حاضر و فعال این گرایش اند. فکر می کنم آینده مسلمانان و اسلام، و حتی جهان فردا، گره خورده است به تقابل این دو رویکرد به اسلام.
در مورد اسلام فرهنگی و معارضان و همراهان آن بیشتر خواهم نوشت. همین را بگویم که پیش تر فکر می کردم اسلام صوفیانه گزینه مناسبی است برای رستن از رنج ها و گرفتاری هایی که اسلام سیاسی یا سلفی برایمان آفریده اند. اما امروز فکر می کنم که آنچه رهایی بخش است نه صرفا بازسازی سنت تصوف، که همان ویژگی هایی است که گردآوردن آنها کنار هم عنوان اسلام فرهنگی را پیش می آورد. حالا تفاوت نمی کند این رویکرد از آن یک صوفی باشد یا روشنفکری مدرن یا سنت گرایی معتقد.
آدمیزاد در مسیر زندگی و به اقتضای سن و تجربه، دلبستگی ها و شیفتگی های متفاوتی را تجربه می کند. زمانی همه توجهش معطوف است به شخصیت یک فیلم یا کارتون، و زمانی شیفته صدای فلان خواننده است یا ادا و اطوار فلان فوتبالیست. گاه تمام رؤیاهایش گره می خورد به یک نویسنده یا شاعر پرشور و گاه هم همه تلاشش سو می گیرد به سمت همسان شدن با سیاستمدار یا مصلحی اجتماعی و یا حتی چریکی جوان در آن سوی دنیا: چه گوارا. آلبوم عکس ها یا دفتر خاطرات خیلی ها این صیرورت و دگردیسی را خوب می نمایاند! من هم عاشق شدن ها داشته ام و فارغ شدن ها. به چه دوستی ها که دل نبسته ام و چه حسرت ها که نخورده ام، نه فکر کنید پس از گذر زمانی دراز، بر عمری که مصروف آن دوستی ها شده است. مثل همه شما، به بسیاری امید بسته ام و پس از لختی، غروب پرتوی آن امید را به تماشا نشسته ام. اما کسانی هم بوده اند که زمان درازی زانو به زانوشان نشسته ام و بی وقفه میوه های ارادتم را چشیده ام. علی شریعتی البته برجسته ترینشان است.
هرچه فکر می کنم یادم نمی آید که چگونه و از کجا و چه زمانی با علی شریعتی آشنا شدم؛ اما مرور گذشته گواهی می دهد که هیچ گاه رشته ارادت من و او گسسته نشده است. او کسی بوده است که شکل و شمایل امروز من تا حدود زیادی به او و اندیشه هایش مربوط است. گیرم که امروز با برخی از آرایش ارتباط برقرار نمی کنم، اما سترگی روح او و شهد آموزه های انسانی او تا به گور همراهی ام خواهد کرد. الآن اما نمی خواهم از او و تجربه ام از او بنویسم. می خواهم از کسی بنویسم که علی شریعتی، واسطه آشنایی من و او بوده است. او هم، مثل خود شریعتی، تا زیرین ترین لایه های وجودم رخنه کرده است؛ رنگ و بویم از او خبر می دهد.
شیفته شریعتی بودم و جست وجو می کردم همه چیزهایی را که به نحوی با او پیوند داشت؛ آن هم در دوره نوجوانی که همه چیز زیباتر و شفاف تر و رنگین تر از آن چیزی است که در سنین بالاتر تجربه می کنی. شریعتی بود که مرا با سیدجمال و اقبال و مهدی بازرگان و خیلی های دیگر که امروزه دوستان و هم مسلکان من اند، آشنا کرد. اما در این میانه، یکی بود که بعدها خودش، شخصیتش، مرامش برایم محل توجه و تأمل شد. من با او پیوند خورده بودم چون شریعتی او را رهبر و مقتدای خویش خوانده بود، اما دیری نگذشت که منش و خصایل او باعث شد در درون من آن روزها – نوجوانی پرشور– حیات و هویت مستقلی بیابد. همچنان که پخته تر شدم، ارادتم به او نیز پخته تر شد.
امروز بیست و نهم اردیبهشت ماه، سالروز تولد دکتر محمد مصدق است. سال ها در چنین روزی – و نیز در چهاردهم اسفند ماه هر سال، سالمرگ او– به احمدآباد مصدق، تبعیدگاه و مزار او، می رفتم. از قم با چه شوری راه می افتادم تا تجدید عهدی کنم با خودم، نه فکر کنید با کس دیگری: دوباره عهد کنم که انسان باشم؛ به آرمان انسانیت وفادار بمانم.
یادش به خیر! احمدآباد مصدق برای من یادآور خیلی های دیگر هم هست که امروز دیگر در میانه نیستند: داریوش و پروانه فروهر، و مهدی بازرگان، با آن فروتنی بی مانندش؛ و خیلی های دیگر که یکی از این دو روز را برای گرامی داشتن یاد مصدق به احمدآباد می آمدند.
یکی از کتاب های ارزشمندی که پدرم در کتابخانه اش داشت، کتاب کیمیای سعادت امام محمد غزالی بود. نمی دانم شاید هم این کتاب از آن برادر طلبه ام بود که پس از چندی تحصیل در حوزه علمیه قم به ضرورتی عازم لندن شد و بنا داشت یک ماهی بماند و به ایران بازگردد. اما این طلبه بیست و یک ساله رفت و دیگر نیامد و کتابخانه اش به کتابخانه پدرم ملحق شد. به هر حال، من گاه و بیگاه سراغ این کتابخانه می رفتم و یکی از کتاب هایی که بسیار تورقش کردم در همان عالم کودکی و نوجوانی، همین کتاب مستطاب بود. گفتم گاه و بیگاه؛ بیگاهش را از آن رو گفتم که اتفاقا آن اوقات که مثلا امتحانی داشتم و حوصله ای برای مطالعه کتاب درسی نداشتم، بیشتر سراغ این کتابخانه می رفتم و خود را به طور جدی(!) مشغول تورق کتاب ها می کردم برای فرار از هول امتحان یا مثلا تراشیدن توجیهی معقول برای نخواندن. بعدها دیدم که این مکانیسمی است که اگر نگویم همه، دست کم اکثر دانش آموزان و دانشجویان برای فرار از کار اجباری مطالعه پیش از امتحان به کارش می گیرند. شاید شما هم تجربه اش کرده اید: وقتی کار مهمی پیش رویتان دارید برای انجام دادن، یک باره به یاد همه کارهای نیمه تمام و دغدغه های فراموش شده تان می افتید و مثلا شروع می کنید به کمک کردن به دوستی قدیمی یا نوشتن خاطرات دوران کودکی یا هر کار دیگری غیر از آن کار که باید مشغولش شوید.
همین فرار از مرور صدباره برخی از کتاب های خشک و بی روح دوره دبستان و راهنمایی مرا نشاند در محضر بسیاری از بزرگان، که مهم ترینشان خیام و غزالی بودند. خیام هم از آن رو که پدرم نسخه نفیس رباعیات خیام به همراهی مینیاتور بهزاد و برگردان انگلیسی فیتز جرالد و یکی دیگر به فرانسه را به یادگار گرفته بود از جایی، و این خم شراب مردافکن گوشه ای، نه در صدر کتابخانه نشسته بود.
درازگویی شد. بروم سراغ امام محمد غزالی و کتاب کیمیای سعادت. بعدها که اندیشه ها و جلسات عبدالکریم سروش سخت دل مشغولم کرده بود، نام و یاد غزالی دیگر بار، این بار، البته متفاوت، در دل و جانم نشست. مدتی هم کتاب تهافت الفلاسفه او را می خواندم به قصد ورزیده شدن ذهنم در مطالعه متون عربی.
دو هفته پیش بود که دانلود کتاب کیمیای سعادت او در اینترنت برایم ممکن شد و شروع کردم به خواندن این کتاب عزیز و دوست داشتنی. بوی کتابخانه پدرم و اتاق رؤیاهای کودکی ام می توانست تا آن سوی خلسه ام ببرد. اما نبرد. مشامم چنان از عطر معانی کتاب آکنده شد که فراموش کردم همه چیز را و همه کس را. در پی سال ها دویدن بی حاصل یا توأم با فایده، تشنه ام و این کتاب، عجیب این عطشم را پاسخ گفت.
در کشوری بس دور از زادگاه خودم و غزالی و در پس دیواری به قطر ده قرن، باز خود را مخاطب غزالی یافته ام. هر شب غزالی و من می نشینیم زانو به زانوی هم، و او می گوید برایم آنچه برای شنیدنش سال ها و سال ها دویدم. این روزها غزالی برایم از همه کسانی که در عمر خود تلمذشان کرده ام زنده تر است و نزدیک تر.
روحش را می ستایم و به پاس همه این شب ها به جان منت پذیرم و حق گزارم.
مدتی است که گم شدن یک واژه در فرهنگ واژگانی روزمره ما ایرانیان سخت دل مشغولم کرده است. یادم می آید همان اولین روزها و ماه هایی که توانم در خواندن داستان و شعر و ... به حدی شده بود که بتوانم کتابی به دست گیرم و از بای بسم الله تا تای تمتش را ببلعم، به داستانی برخوردم کوتاه، اما آن قدرها - دست کم برای من- گیرا که پس از این همه سال( می توانم بگویم حدود بیست و پنج سال) هنوز با همان پررنگی آغازین در ذهن و روحم مانده است. داستان مذکور از رخت بربستن یک جمله شیرین از میان اهالی یک دیار سخن می گفت: « دوستت دارم». نویسنده چه خوب به تصویر کشیده بود فقدان این عبارت آشنا را، در قالب افسانه ای که البته این روزها و در دنیای جدید، بسیاری از ما در زندگی روزمره مان در حال تجربه آنیم. دراز شد این مقدمه. همین جا باید بگویم که دل مشغولی روزهای اخیر من به قهر کردن این عبارت مربوط نیست. بگذارید با مقدمه ای دیگر شما را با خود همراه کنم.
شنیده ام و حتما شنیده اید که میانگین مطالعه در ایران چیزی در حدود 2 دقیقه است. خبر دقیق تر آن است که سرانه مطالعه در ایران 8 دقیقه در روز است که اگر آمار مربوط به مطالعه متون درسی را از آن کسر کنیم، می ماند چیزی در حدود همان 2 دقیقه در روز. چنان که گویند و شنیده ام در برخی از کشورهای اروپایی این رقم به 120 دقیقه در روز میرسد؛ چیزی در حدود شصت برابر ایرانیان. خوب، این واقعیتی است که باید پذیرفت. ایرانیان، به خصوص در سال های اخیر، در سبد خرید خود جایی را به کتاب و مجله و روزنامه اختصاص نداده اند. وجه دردناک تر این واقعیت البته آن است که فرار از مطالعه پدیده ای مربوط به مردم کم سواد یا بی سواد نیست؛ افزون بر دانشجویان، قشر گسترده ای از جماعت متخصص و تحصیل کرده ما نیز با مطالعه منظم روزانه نسبتی ندارند. گذر از این وضعیت، اگر اساسا امیدی به کامیابی در گذار برایمان مانده باشد، البته گره خورده است به همت ارباب علم و فرهنگ. بد نیست برای واقع بینی بیشتر نظری هم بیندازیم به گفته معاون فرهنگستان علوم پزشکی: ایران از لحاظ تعداد مقالات (تولید علم ) در جایگاه چهلم و از لحاظ شاخص کیفی نسبت به ارجاعات به تعداد مقاله ( کیفیت ) در رتبه یکصد و سی و پنج دنیا قرار دارد. همچنین توجهتان را جلب می کنم به نتیجه تحقیقاتی که در سال 1380 صورت گرفت: بیش از 90 درصد اعضای هیئت علمی کشور در تولید مقالات علمی سهمی ندارند. این هم بماند بی هیچ تحلیل و حساب و کتابی. بگذارید پرداختن به چرایی این ماجرا را به اهلش وا گذاریم.
اما آنچه منطقا انتظار ملاقاتش می رود در جامعه ایرانی، با این اوصاف که ذکرش رفت، پربسامد بودن واژه « نمی دانم» است. مردمانی که مجراهای ورود معرفت به سینه های فراخشان چنین تنگ است، لاجرم باید کاربرد کلمه « نمی دانم» را خوب آموخته باشند. سرانه دو دقیقه مطالعه که دیگر مجال تعارف نمی گذارد؛ در این شرایط « نمی دانم» ارزشمندترین توشه آدم عاقل است. نیم نگاهی به ارزیابی یونسکو هم بی فایده نیست. بر مبنای ارزیابی یونسکو، یک فرد را در صورتی می توان وابسته به جهان امروزی دانست که در طول سال دست کم 22 کتاب بخواند؛ به عبارت دیگر، هر پانزده روز یک کتاب. نمی دانم با این ارزیابی چه باید بکنم. از این هم می گذرم و بر می گردم به همان بسامد کلمه « نمی دانم» در فرهنگ واژگانی ما.
آمار نمی دانم. همین طور به آماری در خصوص آنچه می خواهم بگویم برنخورده ام. هرچه می گویم برخاسته است از تجربه شخصی خودم به عنوان آدمی حالا سی و پنج ساله، و تا حدودی سرد و گرم چشیده. تجربه شخصی ام به من می گوید که یکی از گم کرده های ما ایرانیان، دست کم در سال هایی که من به خاطرشان می آورم، همین کلمه « نمی دانم» است.
کلاهتان را قاضی کنید. این واژه چه نقشی در زندگی ما و اطرافیانمان دارد؟ در همین روزهای اخیر یا در طول تمام سال های پس پشت نهاده، این واژه کجا قدری دیده است در میان انبوه کلماتی که بر زبانمان جاری بوده است؟ ببخشید، من زبانم اشتیاق سربسته گفتن دارد و اینجا میدان به تفصیل گفتن است. بیایید با هم مروری کنیم بر خاطره های مانده در ذهنمان. کدام پرسش ما از معلم های بزرگوارمان با « نمی دانم» همراهی شد؟ در کدام محفل دوستانه، آنجا که کسی از دردی سخن گفت و درمان جست، با یک « نمی دانم» او را به پزشک حوالت دادیم؟ کجای این دیار، وقتی سخن از سیاست رفت، از « نمی دانم» شروع کردند؟ چند نفر را می شناسید که از دین و فرهنگ و سیاست و عرفان و رمل و اسطرلاب و فیزیک و شیمی و ...، آن هم یکجا، سر در نیاورند؟ نمی دانم این « نمی دانم» چه هیزم تری به ما فروخته است که این همه از او پرهیز داریم؟
کم ندیده ایم آدم هایی را که درباره موضوعی خاص، در تمام عمر نه کتابی خوانده اند و نه مقاله ای، و نه لختی تأمل کرده اند، اما درونشان چه شورهاست برای داد سخن سر دادن در مورد دقیقا همان موضوع. این همه اصرار برای چیست؟ مگر نمی دانند که « نمی دانم» کلید رهایی از زندان جهل است؛ دروازه ورود به بهشت معرفت است. فکر می کنم به زیبایی جامعه مان آنگاه که این واژه طلایی را بازیابد؛ واژه ای که به اندازه همه دانش و حکمت بشر قدر و منزلت دارد.
از بعد آمدنم به نروژ بارها موقعیت امروز ایران و نروژ را مقایسه کرده ام. کشور نروژ با جمعیتی حدود چهار و نیم میلیون و سابقه تاریخی اندک، امروزه سری در میان سرها درآورده است. سرمایه گذاری در کشورهای گوناگون و کنشگری در عرصه سیاست بین الملل، البته شانه به شانه ایالات متحده، نروژ را در جایگاهی بسیار بالاتر از آنچه از مجموعه شرایط و توانایی هایش انتظار می رود، قرار داده است. نام نروژ با صلح و حقوق بشر گره خورده است. جالب نیست اینکه کشور وایکینگ ها( یادآور شمشیرهای آخته و جنگ) امروزه در همه جا منادی صلح و حقوق بشر شناخته می شود؟ این آوازه به زعم من تا حدود زیادی ریشه در واقعیت دارد نه اینکه صرفا محصول تلاش های یک سیستم تبلیغاتی باشد. یکی از مهم ترین مراکز مطالعات صلح دنیا در اسلو، پایتخت نروژ قرار دارد. نروژ در کشورهایی چون چین، اندونزی، فلسطین، افغانستان درگیر پروژه های مهم حقوق بشری است. جایزه صلح نوبل هم که شهره آفاق است. دیده اید که سیاستمداران نروژی گاه و بیگاه در مورد ایران و وضعیت سیاست و اجتماع و حقوق بشر در آن اظهار نظر می کنند. به هر حال، خوش داشته باشیم یا نه، نروژ خود را در موقعیتی برتر از ما می بیند. این برتری را من یکی نشانه تدبیر و میهن خواهی و خردمداری اهل این دیار می دانم.
اما نگاهی که به موقعیت امروز ایران می اندازم، آه از نهادم برمی آید. کشوری با سابقه چند هزار ساله و برخورداری از فرهنگ و اندیشه ای که میراث بزرگانی چون مولوی، حافظ، عطار، خیام، سهروردی، بوعلی، بایزید بسطامی و هزار هزار روح ستودنی دیگر است، امروزه در دنیا منادی جنگ و تعصب و خشونت شناخته می شود. نخستین منشور حقوق بشر را البته مورخان از آن ایرانیان می دانند- همان که در موزه ملی بریتانیا نگهداری می شود- اما نام ایران امروزه در صدر کشورهایی است که به نقض حقوق بشر متهم اند. گیرم که بخشی از این شهرت بد مولود تلاش بدخواهان و دشمنان است؛ سهم خود ما چیست؟ از همین امروز به گزاره های برخی از سیاستمداران ایرانی با وسواسی بیشتر توجه کنید. فکر می کنم شما هم بعد از مدتی با من همرای خواهید بود که با وجود اینان به هیچ دشمنی نیازی نیست.
راه چاره چیست؟ من تنها دل نگران مرده ریگی هستم که بزرگان فرهنگ و علم و ادب ایران برایمان به جا گذاشته اند و نیز نسلی که بی هیچ آگاهی از گنجی که برایش به جا مانده، معلق در تردیدها و ناکامی ها و بی هیچ امیدی به آینده و بی اندک توانی برای حتی عصیان، رو به مسلخ می رود.
مدتی بود که عمادالدین باقی برای پیگیری معالجاتش در خارج از زندان به سر می برد. دو بار حمله قلبی دل زندانبانان مهرورز را به درد آورد و او را برای مدتی رها کردند تا در شرایطی بهتر از پیش به جرم هزار گناه ناکرده به تحمل حضور بازجو و زندانبان محکوم شود. این در حالی بود که چند روز پیش از بازگشتش به زندان، بنیاد جوایز مطبوعاتی بریتانیا، او را به عنوان روزنامه نگار بین المللی سال برگزید.
و من هنوز فرصت نکرده بودم نامه ای برایش بنویسم و جایزه اخیر را به او تبریک بگویم که خبر بازگشتش به زندان را شنیدم.
پیش از مرخصی اخیر باقی و در حالی که هرچه خبر می رسید از زندان و وضعیت او، همه نگران کننده بود، مطلبی نوشتم با یاد او که البته جایی منتشر نشد. احساس بد ناشی از شنیدن خبر بازگشتش به زندان مرا به یاد آن روزها و نوشته ام انداخت. آوردنش در اینجا تنها به قصد ادای احترام است به شخصیت استوار و مهربانش.